یکشنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

امشب چشمان تو
از میان خطوط گره خورده ی چوب های مبل
مرا می پاییند.
به حیاط که رفتم
برگهای درخت آلبالو
نگاه تو بود
هزاران بار
خیره به من.
و در اتاق
پریز برق
خبیثانه چشم به من دوخته بود.
پیراهنم را که در آوردم
دگمه ها یک به یک
لبخندی مرموز زدند.
لطفا امشب به خوابم نیا
صدای گریه ات
آزارم می دهد.

18 تیر 1390

یکشنبه ۶ مارس ۲۰۱۱

حسرت

یادم می آید زمانی شاید حدود 10 سال پیش، آن روزها که وبلاگ پدیده جدیدی محسوب می شد، از طریق نوشته های وبلاگم و فروم های مختلفی که آن سالها بهترین تجربیات ارتباطات اجتماعی ام را در محیطهای مجازی با محتوای علمی و فرهنگی شکل داد، با یک موسیقی دان اتریشی آشنا شدم که علاقه بسیاری به فرهنگ و تاریخ ایران داشت. بعد ها متوجه شدم که ایشان یک خواننده اپرا با صدای تنور بود. یک سال از آشنایی اینترنتی ما نگذشته بود که ایشان برای اجرای کنسرت به ایران آمد و من جزو میهمانان رایگان کنسرتش در فرهنگسرای بهمن بودم. کنسرت در سالنی با پهنای زیاد ولی تعداد صندلی کم با اجرای آواز ایشان به همراه پیانو برگزار شد. جمعیت کمی برای این کنسرت آمده بودند. بعد از اتمام کنسرت و در سالن پشت صحنه، برای اولین بار دوست اینترنتی ام را رو در رو ملاقات کردم. به او گفتم که از یک قسمت از یکی از آهنگهایی که اجرا کرد خیلی خوشم آمد و حس جالبی داشتم ولی ترتیب و شمارش آهنگها را فراموش کردم و نمیدانم آن قطعه کدامیک از قطعات روی بروشور بود. پرسید آن قطعه به چه شکل بود؟ من پشت پیانو نشستم و ملودی آن قسمت را با یک دست روی پیانو اجرا کردم.

نگاه عجیبی به من انداخت و گفت که برایش جالب است که بعد از اجرای چندین قطعه بعد از آن، چگونه حافظه ام یاری می کند که می توانم این ملودی که حتی اسم قطعه آن را نمیدانستم به درستی و در گام صحیح اجرا کنم. از من پرسید آیا یک موزیسین هستم؟ خودم هم آن لحظه متعجب شدم که چگونه توانستم این قطعه ظریف از ملودی را به یاد بیاورم.

بعد ها که بیشتر فکر کردم متوجه شدم که ملودی ای که در ذهن من مانده بود بسیار شبیه به یکی از آهنگهای مشهور دوران کودکی ما بود: علی کوچیکه، خونشون در داره در خونشون کولون داره، .... خونشون حوض داره کنار حوضش گلکاری لای لای لای...

این که آهنگساز علی کوچیکه ملودی اش را از یک اپرا الهام گرفته باشد، چه آگاهانه و چه نا خود آگاه یا این مساله به صورت اتفاقی صورت گرفته باشد مهم نیست. چیزی که اکنون به آن فکر می کنم این است که آیا آهنگهایی که این سالها به ادعای خودم ساخته ام واقعا ساخت خود من است؟ این همه موسیقی که من از دوران کودکی تا این لحظه شنیده ام چگونه در لحظه سرایش ملودی جدید در ذهن من تاثیر می گذارد و باعث تراوش موسیقی جدیدی می شود؟ این که بخشی از فور الیز بتهوون بسیار شبیه یک فالستا ( ملودی تکنوازی گیتار ) در توکه ( دستگاه ) فاروکا در موسیقی فلامنکو است، الهام گرفتن لودويک وان بتهون از موسیقی کولی های اسپانیا بوده، یا تاثیر موسیقی بتهوون بر روی نوازندگان سنت گرای گیتار که حتی نت خوانی بلد نبودند.

...

امروز صبح پشت پیانو نشستم و بار دیگر قطعه علی کوچیکه را که خودم برای پیانو تنظیم کرده ام نواختم. این بار هم نا خود آگاه واریاسیون های دیگری به آن اضافه شد. گویی من هرگز نمی توانم یک قطعه حفظ کرده ام را بدون نت دو بار مثل هم اجرا کنم. از این موسیقی لذت می برم. جدای از محتوایی که در سالهای کودکی ما در پشت تصاویر متحرک علی، مادرش و حوض خانه شان درباره جنگ و بدبختی و شهادت در عمق ذهن ما فرو می کردند. این آهنگ کودکی من است. حتی مهم نیست که نویسنده ایده ی علی و مادرش را از شعر معروف فروغ فرخزاد گرفته باشد و محتوا را 180 درجه به سوی قبله ی مرزهای غربی کشور چرخانده باشد.

به مادرم که باز می گوید تو چرا صبح ها سر کار نمیروی و فقط کارت شده نشستن پشت این پیانو، می گویم شاید اگر یک بار دیگر دنیا می آمدم به جای مهندسی کامپیوتر موسیقی می خواندم. شاید اصلا سعی می کردم در خانه ای دنیا بیایم که بجای یک فلوت شکسته کوچک و چند نوار ضبط صوت، از کودکی ام در آن یک پیانو باشد. شاید دوست داشتم در کشوری دنیا بیایم که مردمش به جای شرکت در مراسم سینه زنی، فستیوال های شاد همراه با موسیقی داشتند و در هر شهرش چند سالن اپرا وجود داشت. شاید دوست داشتم در شهری دنیا بیایم که برای گرفتن مجوز کنسرت در یک سالن کوچک محلی اش آن هم در سالهایی که هنوز شور و شوق داشتم، مجبور نشوم چند ماه از این اداره به آن اداره بروم و با نظامیان و مردانی خشن و بی ادب برخورد کنم و آخر سر با ترس و لرز کنسرت کوچکم را در سالنی سربسته ی ورزشی در شهرک اکباتان برگذار کنم. شاید دوست داشتم در جایی دنیا بیایم که بتوانم به راحتی گیتارم را بر دوشم بگذارم و در خیابان راه بروم، بدون نگاههای سنگین مردم، و سالنهای آمفی تئاتر روباز پارکهایش به جای تخمه شکستن و بستنی خوردن بعضی و رد شدن بی اعتنای دیگران و حسرت اهالی موسیقی و تئاتر و ... کاربرد دیگری داشته باشد.

پیشنهاد می کنم همزمان با این متن این آهنگ رو هم گوش کنید:


Secret Garden
Ode To Simplicity
Compose And Piano: Rolf Lovland
Violin: Fionnula Sherry

پنجشنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۱

فن برقی برای لندرور

قول داده بودم که مراحل برقی شدن فن لندرور رو اینجا بنویسم...

این هم توضیحات، عکس به عکس

اضافه کردن سه تا واشر به رادیاتور اصلی لندرور سری 3
خوب در مرحله اول یادتون هست که لندرور من سری 3 هست. ولی من سینی جلوپنجره و کاپوت ِ DEFENDER نصب کرده بودم. کاری که کردم این بود که رادیات رو با دیواره آهنی جلوش از جای خودش خارج کردم و شستشو دادم.

اولین مرحله انتخاب فن برقی بود. با توجه به سایز بزرگترین چیز و بهترین انتخاب ممکن فن پژو 206 بود. ولی فن 206 دمنده بود و نه مکنده. من هم تصمیم داشتم تا فن رو در پشت رادیاتور نصب کنم. ایده ساده ای بود. خب بر عکس نصبش می کنم!

برای این کار ، بعد از اندازه گیری فاصله ها، 3 تا واشر به اطراف ورقی که دور پروانه فابریک رو می گرفت جوش دادم... متناسب با سه تا جای پیچ فن 206


تقریبا بیش از 30 درصد پره ها خوابیده و له شده بودند . به عنوان مرحله بعد من مجبور شدم که من با یک پیچ گوشتی دو سو، تقریبا همه رو صاف کنم. اینها باعث جلوگیری از عبور هوا از لابه لای رادیاتور می شدند... احتمالا بیش از 30 درصد به کارایی رادیاتور اضافه شد. 

جوشکاری و نصب جای ترموستات قطع و وصل فن زیر رادیاتور
 
مرحله بعد سوراخ کردن زیر رادیاتور و نصب یک تکه لوله رزوه شده برای نصب فشنگی ( ترموستات برق ) رادیاتور. سایز رنو 5 رو انتخاب کردم که قابلیت نصب فشنگی رنو، دوو و انواع اپل رو داره.

توی رادیاتور شستشو داده شد. با محلول ضد یخ و الکل صنعتی. کلی آتو آشغال از توش در اومد. و توی وان، با کمپرسور یخچال توش رو هوای فشرده دادم تا نشتی های احتمالی رو پیدا کنم. از زیر دو تا نشتی پیدا شد که جوشکاری شد. فکر می کنم قبل از شستشو روی این نشتی ها رو جرم گرفته بوده... چون آب کم نمیکرد.... بیرون پره ها و اطرافشون رو با بنزین شستم و بسیار آلودگی ازش خارج شد. دور تا دور بدنه فلزی رو هم سمباده زدم.

دور رادیاتور رو با اسپری رنگ مشکی مات زدم. دقت کردم که روی پره ها پاشیده نشه. چون تاثیر منفی روی کارایی انتقال حرارت میذاره.

لبه هایی که واشر روشون جوش داده بودم بیش از حد با رادیاتور فاصله داشتند، به فکر یک واشر ضخیم یا ضربه گیر لاستیکی بودم. تجربه تلخی از دوران رنو سواری ( رنو سفید مدل 55 دو در داشتم - یادش به خیر ) یادم اورد که بست های لاستیکی زیر اگزوز رنو هر ماه کنده میشدند!!! تنها قطعه با کیفیت مناسب که اون شکلی باشه رو توی لوازم فروش پراید پیدا کردم: بست لاستیکی فن کولر پراید... 3 عدد خریداری شد...

فن با اون سه بست تقریبا یک سانت و نیم نزدیکتر به رادیاتور بسته شد. بسیار تمیز سر جاش نشست...
این هم نتیجه نهایی




دقت کنید که بست فن کولر پراید اینجا نصب شده

شیر تخلیه، مواظبش باشید
یک نکته مهم توی حمل و نقل هم پاشنه آشیل این رادیاته که شیر تخلیه اون هست در زیرش . خیلی راحت پایه اش میشکنه و دردسر ایجاد می کنه. موقع جابجایی و گذاشتنش روی زمین مواضبش باشید

یک دسته شبیه T داره و خیلی ضریفه...

پروانه مکانیکی اصلی هم خیلی ساده جدا شد و طی مراسم خاصی به موزه ی خونه ( زیر زمین و انباری ) منتقل شد.

بقیه کارها هم سیم کشی و نصب رله بود که در فرصت های بعدی عرض می کنم خدمتتون...

البته الان که زمستونه ولی فکر می کنم کارایی این فن از پروانه مکانیکی اصلی ماشین بیشتره. ضمنا رادیاتور من رادیاتور اصلی لندرور سری 3 معروف به رادیاتور سه لول ه.

آپادانا

در پس خاطراتی از آتش و کوه
پیچک احساس در نوای گیتار و پیانو
رشد می کند
بالا می  رود
همچون پوششی سبز
در کوچه های پیچ در پیچ شهری از درخت های بلند و خانه های زرد
که بوسه ام آنجا
جا مانده است
رویایم اما،
تا صبحی برفی
در شهر جاودانه ی خاطرات من
به خواب می رود






شنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۱

گم شدن پدر بزرگ آلزایمری


همیشه دوستش داشتم و فکر می کردم دوست داشتنی ترین پدر بزرگ دنیاست. او ما را با کتاب آشنا کرد. کتابهای علمی کودکانه برایمان می خرید. بچه بودیم. من و سینا دو طرفش روی تخت دراز می کشیدیم سرمان را روی بازوهایش می گذاشتیم و او با دو دستش کتابهایی را که برایمان خریده بود بالای سرش نگه میداشت و برایمان می خواند. وقتی می خواست کتاب را ورق بزند کله هایمان به هم می خورد. بازی های فکری و پازل برایمان می گرفت. بزرگتر که شدیم تابستانها که به خانه شان می رفتیم با ما زبان کار می کرد. خیلی به لهجه انگلیسی و خصوصا نوع تلفظ حرف T تعصب داشت. زیاد حوصله ی بودن در جمع را نداشت. مشترک مجله TIME بود. روی تختش دراز می کشید، یک دیکشنری آکسفورد بزرگ در کنارش و مجله می خواند. دبیرستانی که شدم گاهی برای حل مسائل الکترونیکی فیزیک کمکم می کرد. تابستانها شبها دراتاق بالکن دار طبقه بالا ( که الان اتاق خودم شده است ) می خوابیدم و از کتابهای کتابخانه او و مادربزرگم کتاب بر می داشتم و می خواندم. سینوهه را آنجا خواندم. بینوایان را آنجا خواندم. مجله دانشمند دوره دهه 50 را آنجا ورق زدم...

پدر. روز تولد 28 سالگی من
او یک مهندس مخابرات بازنشسته شرکت نفت است. خاطرات جالبی از دوران تحصیلش در انگلیس برایمان تعریف می کرد. از تخته سیاه هایی از جنس برزنت که به حالت تسمه دور دو لوله ی گردان افقی قرار گرفته بود و استاد رویش می نوشت و وقتی به پایین صفحه می رسید، برزنت را بالا می کشید و تخته پاک کن طولی نصب شده در پشت این رول بزرگ، برزنت را پاک میکرد. از خاطرات قدم زدن و درس خواندن شبانه در هاید پارک. از استادی که از او خواست فارسی یادش دهد و درک نمی کرد وقتی ما از گرم، گرما را می سازیم چرا از سرد، سردا نمی سازیم و بجایش می گوییم سرما... از سفر با قطار به دور اروپا...

همیشه پدر صدایش می کردیم و می کنیم. پدر همیشه خوش لباس بود و هست. عکس بزرگی از جوانی اش دراتاق خوابشان روی دیوار است. با کراوات راه راه و کت چهارخانه. زمستانها کلاه سرش می گذارد و کت پشمی می پوشد و تابستانها در خانه ربدوشامبر تن می کند.

پدر، خاطرات تلخی از کودکی اش هم داشت. وقتی در ده سالگی به عنوان یک کودک یتیم از اصفهان به تنهایی به آبادان می رود و در هنرستان شبانه روزی شرکت نفت مشغول تحصیل رشته برق می شود. سختی ها و مشقات رسیدن به آبادان با کامیونهای عبوری ... و این که در تبدیل تاریخ میلادی به شمسی اشتباه می کند و یک روز دیرتر می رسد. با چه زحمتی با انگلیسی دست و پا شکسته مستر اندرسون رئیس آموزشگاه را راضی می کند که ثبت نامش کند تا خوابگاه بگیرد و جایی برای خواب داشته باشد. از درس خواندنهای سخت همزمان با کارگری در شرکت نفت تا زمانی که در آزمون دانشگاه کمبریج قبول می شود. ازدواج، ادامه تحصیل و بازگشت به ایران و تدریس در دانشکده نفت آبادان و زندگی در «سه گوش» بریم*، شاید حاصل دسترنج تلاش و سختی های او در کودکی بوده باشد.

بچه که بودیم پدر به ما طرز صحیح غذا خوردن با کارد و چنگال را یاد می داد. طرز صحیح نشستن در مهمانی و آداب و رسوم مهمانی های رسمی. این که وقتی می خواهیم با خانمی دست دهیم باید اول به نشانه ادب کمی سر را خم کنیم، اگر آن خانم دستش را جلو آورد دست دهیم. او می گفت هیچوقت مرد نباید اول دستش را جلو ببرد.

پدر اهل ورزش بود. صبح ها نرمش می کرد. زمانی در جوانی قهرمان شنا در مسابقات شرکت نفت شده بود. با مادربزرگم در باشگاه تنیس بریم جمعه ها تنیس بازی می کردند. راکتهای چوبی 50 ساله ی تنیسشان را به من هدیه داده اند و روی دیوار اتاقم آویزان است. پدر دو هفته پیش 80 ساله شد. هرچند چهره اش جوانتر از سنش نشان می دهد اما مشکلات دیگری در اثر سن بالا برایش ایجاد شده است.

پدر این روزها دیگر آن پدر نیست. آلزایمر گرفته و هیچ چیز به جز خاطرات قدیم را به یاد نمی آورد. آن هم به صورت جا به جا و اشتباه. راه خانه را گم می کند و تا از خانه دور می شود، فکر می کند خانه اش هنوز اصفهان است. بچه های خودش را با نام برادرانش صدا می کند. گاهی نوه هایش را نمی شناسد...

دیروز بعد از ظهر پدر بی خبر از خانه دایی ام در شهرک اکباتان بیرون می رود و گم می شود.

دایی و پسر دایی هایم تقریبا تمام محوطه شهرک اکباتان را می گردند و پیدایش نمی کنند. مشخصات را به پلیس اعلام می کنند. در همین حال من داشتم از جاده چالوس با رویا و نوید و سپیده بر می گشتم. حس عجیبی به من گفت باید مستقیم به خانه بروم. رویا را در ایستگاه مترو پیاده کردم و به خانه رفتم. اوضاع عجیبی بود. ماشین دایی و پدر و مادرم جلوی خانه در خیابان به شکل عجولانه ای پارک شده بود. در حیاط باز بود. وارد حیاط که شدم بابا و پسر دایی ام با عجله از خانه خارج شدند به من یک سلام کوتاه کردند و با ماشین دایی بیرون رفتند. وارد خانه شدم. مادربزرگم با رنگ پریده و مادر و خواهم پریشان بودند. «پدر گم شده» این اولین جمله ای بود که شنیدم. حس عجیبی بود. انگار چنین چیزی را پیش بینی می کردم. مادربزرگم کارت ملی و شناسنامه و چند عکس را از «گنجه» اتاقشان در آورده و روی میز گذاشته بود. فکرم به هزار جا رفت. نکند فکر کند خانه اش اصفهان است و دیگر پیدا نشود. چند بار به رویا زنگ زدم و بر نداشت. نکند پدر تا فردا گوشه خیابان بخوابد؟... بابا و پسر دایی برگشتند و با هم به کلانتری رفتیم. با بیسیم به همه گشتها مشخصات پدر را اعلام کرده بودند. باید با پسر دایی به کلانتری آزادی می رفتیم برای بردن عکس و مشخصات کامل. در این بین با دوستان اکباتانی ام پویان و بابک تماس گرفتم و از آنها هم خواستم اطراف بلوک خودشان را بگردند. از رویا پیامک رسید که نمیتواند تلفن را جواب دهد و به صادقیه رسیده است. خیالم از او راحت شد. حرکت کردیم. با سرعت خیلی زیاد رانندگی می کرد. در نیمه راه از خانه تماس گرفتند: پدر صحیح و سالم پیدا شد.

نمیدانم چه حس عجیبی داشتم. خوشحال بودم. عصبانی بودم. ناراحت بودم. درست یادم نمی آمد دراین مدت تلفنی به رویا چه گفته ام. به پویان و بابک زنگ زدم و تشکر کردم. خوشحالم که دوستان خوبی دارم که می توانم چنین مواقعی رویشان حساب کنم. خوشحالم که رویا حالت پریشان و عصبی من را درک کرد. ناراحتم برای پدر. که بار دیگر گم نشود. ناراحتم برای خودم. نکند روزی من هم مثل پدر شوم. چقدر زندگی عجیب است. چه ساده انسان سوار موج زندگی بالا و پایین می رود.

  • بریم با تلفظ bereym یکی از محلات آبادان است که مختص مهندسان و مدیران عالی رتبه ( سینیور ) پالایشگاه آبادان بود. این منطقه در سالهای 1910 توسط آرشیتکت انگلیسی برای سکونت کارمندان انگلیسی شرکت نفت ایران و انگلیس به سبک ویلایی و با دیوارهایی از جنس شمشاد ساخته شد. باشگاههایی از قبیل باشگاه چوگان، تنیس، قایقرانی، دو استخر، مدرسه، کلیسای انگلیسی ها ( اکنون تبدیل به دبستان شده است ) مرکز فرهنگی و کتابخانه و سینما ی تابستانه ( باشگاه انکس (مشابه فرهنگسراهای امروزی) ، قبرستان انگلیسی ها، دو هتل و ... در این محل وجود دارد. پس از ملی شدن نفت کم کم تعداد ساکنان خارجی آن کمتر شده و مهندسان ایرانی ساکن این منطقه می شوند. پس از انقلاب و جنگ این منطقه آسیبهای فراوان دید که هنوز موجود است. در حال حاضر ورود بدون مجوز به منطقه مسکونی بریم برای غیر شرکت نفتی ها ممنوع است. اطلاعات بیشتر

چهارشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

من یک انسان بی بند و بارم

از مدتها پیش به معنای واژه ی بی بند و بار فکر می کردم. بند به معنی سد و نیز طنابی که برای مهار کردن حیوانات قابل استفاده است و بار به معنای تعهد و مسئولیت. بی بند و بار کیست؟ کسی که خود را محدود به حدود تعیین شده و تابوهای اجتماعی نداند، آزادانه رفتار کند و تعهدی نسبت به اجرای بار مسئولیتی که عرف جامعه بر او تحمیل کرده است نداشته باشد.
حال با این تنوع فرهنگی و اعتقادات مذهبی که در ایران و خصوصا شهر تهران وجود دارد، در خانواده ای پدری از این که روسری دخترش کمی عقب برود بر آشفته می شود و در خانواده دیگری دوست پسر دختر خانواده برای نهار دعوت می شود و یا به آسانی با او رفت و آمد می کند و همسفر می شود؛ معنای عبارت بی بند و بار به سختی قابل مرزبندی و شناخت است. به عبارتی هرلایه فرهنگی از اجتماع ما که خود را محدود به عرف حاکم بر فرهنگ خود میداند، ممکن است لایه دیگری را که آزادانه تر زندگی می کند بی بند و بار بداند.
دیروز در حالی که به این موضوع فکر می کردم در اتومبیل به موسیقی گروه مستان همای گوش می دادم... در یکی از آهنگها این ابیات خوانده می شد:

مه پاره ای بی بند و بار
با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول
هـم برده از دلها قرار

حس من برداشت مثبتی از عبارت «بی بند و بار» دراین شعر داشت. گویی اینبار زنی که به بند کشیده نشده و باری بر دوش ندارد ارزشمند قلمداد شده، آن هم در جامعه ای که در حجم عظیمی از آن استفاده از صفت آزادی برای زن ننگ است و موجب شرمساری خانواده. گویی مردان و زنان این سرزمین همواره باید در بند تابوهای باستانی و پوسیده فرهنگی و خرافی اسیر باشند و آزادی با ول بودن و فساد یکی شمرده می شود.

درود بر همه مردان و زنانی که با قدرت اندیشه خود، خود را از اسارت بندها رها کرده اند.

سه‌شنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۱

20 سالگی وب

وقتی که چند ماه پیش در جلسه هفتگی وب سایت با مدیر شرکت ، پیشنهاد اضافه شدن ستونی به نام یادداشت هفته را دادم، فکرش را هم نمی کردم که مطالب این ستون روزی یکی از خواندنی ترین بخشهای وب برای من شود. آقای مقصودی مدیر شرکت، به حق دانش بالایی دارد و وقتی با قلم روان خود بخشی از این دانش و بینش را در اختیار دیگران قرار می دهد برایم بسیار لذت بخش است.


مطلب زیر آخرین یادداشت آقای مقصودی بر روی وب سایت شرکت است. پیشنهاد می کنم حتما بخوانید.

وقتی که در نیمه شب 31 دسامبر سال 2010 به استقبال سال نو میلادی رفتیم، شاید افراد اندکی به یاد داشتند که دسامبر 2010 مصادف بود با بیستمین سالگرد تولد وب. بله بیست سال پیش در دسامبر سال 1990، وب روی کامپیوتر شخصی تیم برنرز لی (Tim Berners Lee) در ژنو سویس متولد شد. یک مرورگر و تنها یک وب سایت که هر دو روی همان دستگاه قرار داشتند. اما امروز، صدها میلیون کاربر در سراسر جهان در حال استفاده از تعداد بیشماری وب سایت برای انجام امور روزمره خود هستند، از تجارت و پژوهش گرفته تا خرید و تفریح و ارتباط با دیگر انسانها. اهمیت این پدیده به حدی است که شاید بتوان آن را بزرگترین اختراع بشر پس از الکتریسیته در نظر گرفت. تیم برنرز لی در مقاله زنده باد وب (ساینتیفیک امریکن – دسامبر 2010) علت همه گیر شدن وب را مبتنی بودن آن بر حقوق مساوی انسانها میداند و در تمامی مقاله، اصرار میورزد که هیچ شخص، شرکت یا دولتی نباید تسلط انحصاری بر تمامی یا بر بخشهایی از وب داشته باشد. وی نگرانی خود را از استفاده برخی شرکتها از استانداردهای خاص و غیرقابل دسترسی برای عموم (مانندiTunes شرکت اپل) ابراز داشته و گفته که این امر سبب تجزیه وب به بخشهای حصارکشی شده میگردد که با روح و مبانی اولیه وب سازگار نیست. وی دسترسی به اینترنت در عصر حاضر را بخشی از حقوق شهروندی هر انسان بر میشمارد و اشاره میکند که به عنوان نمونه، کشور فنلاند در اکتبر سال گذشته، دسترسی به اینترنت با سرعت حداقل یک مگابیت بر ثانیه را به عنوان یک حق قانونی و مدنی برای کلیه شهروندان آن کشور به رسمیت شناخته است.




امروزه با توجه به همه گیر شدن وب، شرکتهای بزرگ سخت افزاری و نرم افزاری در حال فراهم کردن بستری برای یکپارچه کردن وب و تلویزیون هستند. ایده ای که بدون دسترسی اکثریت مردم به اینترنت با پهنای باند بالا قابل تصور نخواهد بود. مایکل مویر در مقاله ای تحت عنوان تلویزیون همه کاره (ساینتیفیک امریکن – نوامبر 2009) به چالشهای مربوط به عملی کردن این ایده از مسائل حقوقی و تجاری، تا مسائل مربوط به واسط کاربر و پهنای باند پرداخته است. به زعم وی کشور ایالات متحده آمریکا، با پهنای باند متوسط 4.2 مگابیت بر ثانیه برای دسترسی به اینترنت، در مقایسه با کشورهای اروپای شمالی و آسیای شرقی، قدری عقب مانده محسوب میشود. برای مثال، سوئد با رقم 6.9، ژاپن با 8.0 و کره جنوبی با 11 مگابیت بر ثانیه در این رابطه بسیار پیشرفته تر از آمریکا هستند.



جایگاه ما در این عرصه کجاست؟ هنوز بسیاری از شهروندان ایرانی حتی به اینترنت 128 کیلوبیت بر ثانیه نیز دسترسی ندارند. نیاز روزافزون به امکان تبادل اطلاعات با حجم بالا بین شعب شرکتها و موسسات، همچنین تبادل دانش بین پژوهشگران، مهندسین و پزشکان ایرانی با همتایان داخلی یا خارجی آنها، نیاز به اینترنت با پهنای باند بالا را بسیار جدی نموده است. با امید به اینکه مسئولین و تصمیم گیرندگان کلان فناوری اطلاعات کشور، به این حقوق شهروندی جدید با نگاهی جدیتر بنگرند، و با آرزوی سرافرازی و بهروزی کلیه هموطنان و بویژه کاربران عزیز نرم افزار مالی و اداری تدبیر در سال میلادی جدید.

بهزاد مقصودی

به نقل از http://www.sppc.co.ir/


شنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۱

روبروی چشمهای او

نور ضعیفی
از پرده های توری سرخ
از حفاظ لوزی لوزی پنجره ای بزرگ
به کنج کتابخانه ی شیشه ای کافه ای
می تابد
که در آن
انسان و سمبلهایش
با فالی نخوانده از حافظ می آمیزد
و شعری سپید از سهراب.

اینجا حسرت خاطرات نداشته ی من است
در کنار دیوارهای گرمش
و امید خاطرات خوش پیش رو
روبروی چشمهای او

تا غرق شوم

آغوشت دریای آرامش من است
بگذار در تو غوطه ور شوم
بگذار در رویایم غرق شوم